خانه ی توست
خدایا منو به خاطر اینکه همیشه حاضر بودی برام و من غایب بودم ببخشاز اینکه همیشه و همه جا و همه وقت گوش بودی برای شنیدن حرفام ولی من دنبال غیر تو بودم که بشنون منو منو به خاطر بی وفایی هام ببخشبه خاطر ندیدنت ... نخواستنت منو به خاطر رفتن هام ببخشاز اینکه چشامو رو حقیقت بزرگ تو بستم که جاودانه ای و دم ...
احساس سوختن به تماشا نمیشود اتش بگیر تا که بدانی چه میکشم
به سختی دست به کمر گرفتم و دوباره بلند شدمنمیدانم تو دوباره کی آغاز شدی؟ ولی وقتی پلک گشودم لبخند به لب داشتیدوباره آغاز شده بودی با اینکه بی آغازیپایان کارم را دیدی وقتی نقطه خاتمهی سطر رو گذاشتم و سر خط نرفتمآتشینه هایم را شنیدی و دم نزدییک لحظه هم بی طاقت نشدی و لبخندت محو نشداسم خودت را آه گذاشت...
چرا نمی ایی حضرت عشق
میخواهم خواب دره ها و دلتنگی بنفشه ها را قاب بگیرم و بر دیوار اتاقم بزنم میخواهم در دیوان حافظ به دنبال گیسوان تو بگردممیخواهم روزی که سنگها حتی شاعر میشوندتو را لب پنجره صدا کتملب هایم همیشه از نام ابی تو تر و تازه اندچرا به ایوان خانه من نمی ایی؟میدانم که ترانه های کهنه من قابل تو را ندارندمیدانم ...
ندارم من هوای این و آن را
صبا گو آن امیر کاروان رامراعاتی کند این ناتوان را ره دور است و تاریک است و باریک به دوشم میکشم بار گران را ببیند این دل افسرده ام را ببیند این رخ چون زعفران را ببیند سر به سر غم روی غم را ببیند دم به دم اشک روان را مراعاتی کند شاید که بینم جمال
خانه خانه ی توست...
خدایا منو به خاطر اینکه همیشه حاضر بودی برام و من غایب بودم ببخشاز اینکه همیشه و همه جا و همه وقت گوش بودی برای شنیدن حرفام ولی من دنبال غیر تو بودم که بشنون منو منو به خاطر بی وفایی هام ببخش به خاطر ندیدنت ... نخواستنت منو به خاطر رفتن هام ببخش از
احساس سوختن به تماشا نمیشود اتش بگیر تا که بدانی چه میکشم
به سختی دست به کمر گرفتم و دوباره بلند شدمنمیدانم تو دوباره کی آغاز شدی؟ ولی وقتی پلک گشودم لبخند به لب داشتی دوباره آغاز شده بودی با اینکه بی آغازی پایانم را دیدی وقتی نقطه پایانی سطر رو گذاشتم و سر خط نرفتم آتشینه هایم را شنیدی و دم نزدی یک لحظه
چرا نمی ایی حضرت عشق...
میخواهم خواب دره ها و دلتنگی بنفشه ها راقاب بگیرم و بر دیوار اتاقم بزنم میخواهم در دیوان حافظ به دنبال گیسوان تو بگردم میخواهم روزی که سنگها حتی شاعر میشوند تو را لب پنجره صدا کتم لب هایم همیشه از نام ابی تو تر و تازه اند چرا به ایوان خانه من نمی
خدایا شکرت
سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااامبه خاطرات بارانی من خوش اومدیدلطفا از آرشیو سایت حتما دیدن کنیدمایلم نظرتون رو بدونمواسه نظر دادن از کسانی نباشید کهزیر پست اول نظر میزارن و نخونده میرنتازه نظرشون هم هیچ ربطی به اون پست نداره...ممنون
تسلیت
خاطرات بارانی من شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی /تورا با لهجه ی گلهای نیلوفر صداکردم... تسلیت شهادت انسان کامل حجه الله سلطان عشق حضرت علی بن موسی الرضا تسلیت نوشته شده در شنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۶ساعت 18:10 توسط عسل| |
اگر تو نباشی
«اگر تو نباشی - بیتعارف و مبالغه بگویم - همه چیز طعم زهر را خواهد داشت. حتی عسلی که از همه به گل سرخ شبیهتر است. اگر تو نباشی، از این جا میروم و آسمان را - هر چند شیرین و شفاف - با خود نمیبرم. آن قدر دور میشوم که نسیمی از کنارم عبور نکند و چ
سهمم از عشق
مثل یک ساعت از رونق و کار افتاده هرکه در عشق رکب خورده کنار افتاده فصل تا فصل خدا بی تو هوا یک نفره ست از سرم میل به پاییز و بهار افتاده هر دو سرخیم ولی فاصله ی ما از هم پرده هایی ست که در قلب انار افتاده پیش هم بودن و همجنس نبودن درد است آه
بزرگتر که شدیم
بچه که بودیم روبه روی خونه بی بی یه زمین خالی بود که شده بود زمین بازی گاهی وقتای من و دخترای همسایه بعضی ازون عصرای تابستون و بهار با بچه ها جمع میشدیم تو اون بیابون و به حساب خودمون چاله میکندیم گاهی دوتا چاله رو کنار هم میکندیم و از زیر به هم
نه سر در عقل میبندم...
به شهر رنگ ها رفتيم گفتي زرد نامرد است اگر رنگي تو را در خويش معنا كرد نامرد است تو تصوير مني يا من در اين آيينه تكرارم؟ جهان آيينه ي جادوست زوج و فرد نامرد است چه قدر از عقل مي پرسي چه قدر از عشق مي خواني از اين باز آي نااهل است از آن برگ
خواب عجیب
تو به قول غزل از ماه کمی ماه تری تو ازین شاعر بی قافیه آگاه تری در شب چشم تو من خواب عجیبی دیدم خواب دندان زدن سرخی سیبی دیدم سرخی سیب نجیبی که مرا عاشق کرد دلش از دست منو دست نچیدن دق کرد غزل از چشم شما روی دلم میبارد یک نفر نیست که این فاصله را
از حرف ندیدیم به جز تیرگی دل
از صحبت اغیار گذشتیم علی لله ما از همه جز یار گذشتیم علی لله شد وعده دیدار منو یار شب تار از خواب شب تار گذشتیم علی لله خاکم به سر ار جز به وصالش بنهم سر از جنه و از نار گذشتیم علی لله در اهل زمانه دل بیدار ندیدیم زین مردم بیمار گذشتیم علی لله از حرف ندیدیم به جز تیرگی دل ناچار ز گفتار گذشتیم علی لل...
این روزها ... چقدر عجیب...
چقدر عجیبند این روزها... این روزهای بی تو بی من... این آرامش شدید را ندیده بگیرم؟ این علم سرشار را؟؟؟ هیچ وقت معنای کلماتم را نفهمیدی ... هیچ وقت کلماتی که پر از فکرند ... پر از کتاب اما دیگر چه فرقی دارد وقتی خود پاییز جوانه زده و دارد سبز میشو
اولین دیدار
در عالم عشق، اولین دیدار در خاطره چون “بهار” میماند “تابستان” گرمی تمناهاست “پاییز” به انتظار میماند آن سوز که سردی “زمستان” است مارا به فراق یار میماند وز ما چو زمان عاشقی بگذشت افسانه به یادگار میماند اگر ماه بودم به هرجا که بودم سراغ تو را از
پاییز که میشود...
پاییز که میشود انگار ... بهانه های کال دلت جوانه میزند مشتی خاطرات زرد و بنفش ، از آسمان آن سالها از دور چشمک میزنند دلتنگی دست دلت را میگیردو روی نیمکت های سرد و خالی خزان خورده مینشاند پاییز که میشود... قلبت زل میزند به خورشید بی فروغ خاطرات رو
نور خداییست
باز دلم آمده در پیچ و تابانقلب ینقلب انقلابهمچو گیاه لب آب رواناضطرب یضطرب اضطرابآتش عشق است كه در اصل و فرعالتهب یلتهب التهابنور خداییست كه در شرق و غربانشعب ینشعب انشعابآب حیاتست كه در جزء و كلانسحب ینسحب انسحابشك كه دل موهبت عشق رااتهب یتهب اتها